محمد معتضدی این روزها با نمایش «برای فروش» به کارگردانی علی تصدیقی در بلکباکس پردیس تئاتر و موسیقی دِکُر روی صحنه است؛ نمایشی که در آن دو شخصیت کاملاً متفاوت را ایفا میکند؛ یک پیرمرد کمدی و جوانی که در قالب یک روح وارد داستان میشود. او در گفتوگو با «وقت سینما» از چالشهای این دو نقش، تفاوت بازی در تئاتر و سینما، دوبله، استندآپ کمدی و برنامههای آینده خود سخن گفت. در ادامه، گفتوگوی ما با این بازیگر جوان را میخوانید:
در نمایش «برای فروش» دو شخصیت کاملاً متفاوت را بازی میکنید؛ یک پیرمرد طنز و یک جوان که در قالب روح ظاهر میشود. کدام نقش برایتان چالشبرانگیزتر بود؟
هر کدام از این دو نقش ویژگیهای خودش را داشت. پیرمرد یک شخصیت کاملاً تیپیکال است؛ کاراکتری که بر اساس تیپ، بدن و صدا، کمدی را ایجاد میکند. در مقابل، شخصیت «تیمسار» هم به نظر من کمدی است، اما کمدی او از دل قصه شکل میگیرد؛ آدمی خوشتیپ، خوشگذران و متفاوت که در موقعیتی خاص وارد داستان میشود و موقعیتهای کمیک را میسازد. من پیش از این هم نقشهایی از این جنس را بازی کردهام. نمونهاش در نمایش «گالیله» بود که همزمان نقش پسر ۱۸، ۱۹ ساله گالیله و یک پیرمرد نود و چند ساله را بازی میکردم؛ شخصیتی که حتی فلج بود و فقط صورتش حرکت میکرد و با ویلچر او را روی صحنه جابهجا میکردند. اصولاً این چالشِ تغییر نقش در دل یک نمایش برای من جذاب است؛ اینکه در جریان یک قصه کاملاً تبدیل به شخصیت دیگری شوی. البته تبدیل شدن به هر شخصیت دیگری هم جذاب است و اساس بازیگری همین است، اما این مدل از تغییر ناگهانی را همیشه بیشتر دوست داشتهام. امیدوارم مخاطبان هم از نتیجه راضی باشند.
تغییر لحن، بدن و ریتم بازی بین این دو شخصیت چقدر تمرین و طراحی میخواست؟
اساساً تئاتر، فضای تمرینمحور است. برخلاف سینما که متأسفانه در بسیاری از پروژهها تمرین جدی چندان اتفاق نمیافتد. البته منکر کارهایی که با تمرین زیاد ساخته میشوند نیستم؛ اتفاقاً معمولاً همانها هم موفقتر هستند، اما به دلیل هزینههای بالا، برنامه کاری بازیگران و شرایط تولید، در بسیاری از پروژههای سینمایی امکان تمرین طولانی وجود ندارد، اما در تئاتر، تمرین مهمترین بخش کار است و اتفاقاً جذابترین قسمت هم همین مسیر رسیدن به نقش است. این فرایند، هیجانانگیزترین بخش بازیگری در تئاتر محسوب میشود.
شخصیت پیرمرد بار طنز نمایش را به دوش میکشد. حفظ تعادل بین اغراق و باورپذیری چقدر برایتان سخت بود؟
اول باید بگویم که این لطف شماست، چون به نظرم آقای فلاح هم بخش مهمی از کمدی نمایش را بر دوش دارند، اما درباره اغراق؛ واقعاً مرز بسیار حساسی است. فاصله بین کمبودن و یکباره زیادی شدن، به باریکی یک تار مو است و در کمدی این خطر چند برابر میشود؛ چون شما با واکنش مستقیم تماشاگر روبهرو هستید. وقتی میبینید مخاطب میخندد، همیشه این وسوسه وجود دارد که کمی بیشتر بروید تا خنده بیشتری بگیرید؛ اما همانجا باید خودداری کنید. بهنظر من سه اصل مهم در کمدی تئاتر وجود دارد؛ اول وفاداری به متن. نباید متن را فدای چند خنده بیشتر کرد. دوم، وفاداری به موقعیت صحنه. یعنی کمدی نباید باعث شود مفهوم آن صحنه از بین برود. و سوم که از همه مهمتر است، وفاداری به پارتنر. خیلی وقتها پیش میآید که بازیگر برای گرفتن خنده بیشتر، بازی همکارش را خراب میکند؛ اجازه نمیدهد دیالوگش را بگوید یا میزانسنش را به هم میریزد. این از نظر من کمدی درستی نیست. در تئاتر همه اعضای گروه شریک یک اجرا هستند و هر بازیگر برای نقش خودش زحمت کشیده است. ممکن است تماشاگر هم بخندد، اما مخاطب باهوش متوجه میشود که بازیگر برای گرفتن خنده بیشتر، به همبازیاش بیمعرفتی کرده است. تئاتر یک کار کاملاً گروهی است و چنین رفتاری حتی اگر در ظاهر موفق باشد، در نهایت به تیم آسیب میزند.

واکنش تماشاگران به کدامیک از دو نقشتان بیشتر بوده؛ پیرمرد یا روح؟
فکر میکنم تقریباً پنجاه، پنجاه بوده است. شاید در ظاهر پیرمرد کمی بیشتر دیده شده باشد، اما واقعاً اختلاف زیادی وجود ندارد. خدا را شکر مخاطبان با هر دو شخصیت ارتباط برقرار کردهاند و این برای من اتفاق بسیار خوبی است، چون نشان میدهد هر دو نقش توانستهاند تأثیر خودشان را بگذارند.
بازی در تئاتر چه چیزهایی به شما میدهد که در سینما یا تلویزیون پیدا نمیکنید؟
مهمترین تفاوت، ارتباط مستقیم با تماشاگر است؛ همان چیزی که به آن «نفس تماشاگر» میگویند. در تئاتر، همان لحظه بازخورد بازیتان را میبینید. ممکن است یک نمایش را سی یا چهل شب اجرا کنید و هر شب واکنش تازهای از مخاطب بگیرید. این اتفاق بسیار شگفتانگیز است. البته یک خطر هم دارد؛ اینکه بازیگر به تکرار عادت کند و اجرا برایش تبدیل به یک کار روزمره شود؛ انگار هر شب ساعت مشخصی سر کار میرود و همان دیالوگها را تکرار میکند. این اتفاق خطرناک است و اتفاقاً یکی از دلایلی است که بعضی از بازیگران سینما کمتر به سمت تئاتر میآیند. در مقابل، سینما ویژگیهای منحصر به فرد خودش را دارد. به نظر من زندگی در سینما واقعیتر است. حتی در رئالیستیترین نمایشهای تئاتری هم ناچاریم کمی اغراق کنیم تا تماشاگر همه چیز را ببیند، اما در سینما باید کاملاً واقعی زندگی کنید، نه اینکه فقط بازی کنید.
شما سابقه استندآپ کمدی و همکاری با رامبد جوان را هم دارید. آن تجربه چقدر به بازی کمدیتان روی صحنه تئاتر کمک کرده است؟
بیشک آن تجربهها بیتأثیر نبودهاند. استندآپ کمدی به شما ریتم، زمانبندی و شناخت واکنش مخاطب را یاد میدهد، اما در تئاتر، ماجرا فقط خنداندن نیست. در تئاتر باید شخصیت، قصه و موقعیت را حفظ کنید. بنابراین تجربه استندآپ کمک میکند، اما جای قواعد بازیگری در تئاتر را نمیگیرد.
«علفزار» یکی از تجربههای متفاوت شما در سینما بود. امروز وقتی به آن تجربه نگاه میکنید، چه تأثیری بر مسیر بازیگریتان گذاشته است؟
اگر نسبت به نقشی که بازی میکنید احساس مسئولیت داشته باشید و بخواهید آن نقش در ذهن مخاطب بماند، زندگی کردن با آن شخصیت اجتنابناپذیر است؛ حتی اگر نقش، شخصیتی مثبت باشد. در «علفزار» همیشه این سؤال برایم وجود داشت که چرا این آدم مرتکب چنین جنایتی میشود؟ آیا فقط شهوت است؟ بیماری است؟ یا چیز دیگری؟ برای پیدا کردن پاسخ، با چند روانشناس و دوستان بازیگرم صحبت کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که ریشه بسیاری از این رفتارها، خشمهای فروخورده است؛ خشمهایی که به ناهنجاریهای اخلاقی مثل تجاوز، قتل یا کودکآزاری منجر میشوند. وقتی آن حس اصلی را پیدا کردم، انگار جاده نقش را پیدا کرده بودم. همیشه میگویم اگر مقصد را بدانید و وارد جاده درست شوید، بقیه مسیر را تابلوها به شما نشان میدهند. در بازیگری هم اگر آن حس اصلی را کشف کنید، ادامه مسیر نقش خودش شکل میگیرد.
اگر قرار باشد فقط یکی را انتخاب کنید؛ تئاتر، دوبله، سینما یا استندآپ کمدی، کدام را به عنوان خانه اصلی خودتان انتخاب میکنید؟
واقعاً انتخاب سختی است، چون همه اینها بخشی از زندگی من هستند. اما اگر قرار باشد فقط یکی را انتخاب کنم، قطعاً بازیگری را انتخاب میکنم؛ فرقی هم نمیکند روی صحنه تئاتر باشد یا مقابل دوربین سینما. اصل برای من بازیگری است و بقیه شاخهها از دل همین علاقه شکل گرفتهاند.
این روزها مشغول چه پروژههایی هستید و مخاطبان در آینده نزدیک شما را کجا خواهند دید؟
فعلاً مهمترین کاری که مشغولش هستم، اجرای نمایش «برای فروش» است. درباره آینده هم راستش همیشه با شوخی میگویم احمقانهترین فکر در این کشور، فکر کردن به آینده است. تنها چیزی که میتوانم تضمین کنم این است که از اینجا بلند شوم و بروم گریم! اما جدی اگر بخواهم بگویم، بازیگری برای من مهمترین بخش زندگی است. فکر کردن به آن، تلاش کردن برای بهتر شدن و ادامه دادن این مسیر، همیشه برایم جذاب بوده؛ هرچند گاهی سخت و ناامیدکننده هم بوده است. با این حال باید ادامه داد و دید زندگی چه مسیری را پیش روی آدم قرار میدهد.

