بهرام ابراهیمی از آن دسته بازیگرانی است که تفاوت میان نقشها برایش صرفاً به تغییر ظاهر یا موقعیت شخصیت محدود نمیشود؛ او همچنان در انتخابهایش به دنبال چالش است و حتی حاضر است برای رسیدن به نقشی که آن را میخواهد، از بخشی از دستمزدش بگذرد. ابراهیمی که بهتازگی اجرای «آتشسوزیها» را پشت سر گذاشته و همزمان با حضور در فیلم سینمایی «زندهشور» و سریال «دیوار دفاعی» در سه مدیوم فعالیت داشته، در این گفتوگو درباره انتخاب نقشهایش، تجربه همکاری با کارگردانان جوان، تاریخ معاصر و نگاهش به نسل جدید بازیگران صحبت کرده است.
گفتوگوی «وقت سینما» با بهرام ابراهیمی را در ادامه میخوانید.
سریال «دیوار دفاعی» به روزهای ملی شدن صنعت نفت و چالشهای کارگران شرکت نفت میپردازد. چه چیزی در این پروژه و نقش شما برایتان جذاب بود که بازی در آن را پذیرفتید؟
قبل از این کار، با احمد کاوری در پروژهای همکاری کرده بودم که از نظر خودم تجربه بسیار خوبی بود. نقش معاویه را بازی میکردم و به نظرم برداشت متفاوتی از این شخصیت ارائه شد؛ متفاوت با تصویری که معمولاً از معاویه داریم.
وقتی فیلمنامه «دیوار دفاعی» را برایم فرستادند، متوجه شدم قرار است نقش «مستر جیکاک» را بازی کنم. این شخصیت برای من بسیار جذاب بود. بر اساس روایتهایی که درباره او وجود دارد، ۱۵، ۱۶ سال بدون اینکه صدایی از او دربیاید، در کوه و کمرهای ایران میگشته و در این مدت زبان فارسی را یاد میگیرد و خودش را لال نشان میدهد. او بهتدریج با فرهنگ ایرانی، بهخصوص فرهنگ مناطق جنوب و جنوبغرب کشور، آشنا میشود و بعد نسخههایی برای صنعت نفت ایران میپیچد. همین وجه تاریخی شخصیت برایم جذاب بود.
جیکاک در طول حضورش در ایران کارهای عجیب و غریبی هم انجام میداده است؛ مثلاً در عصا و کفشهایش آهنربا کار میگذاشته تا وقتی دستش را دراز میکند، کفشهایش به هم بچسبند و مردم تصور کنند معجزهای اتفاق افتاده است. از اینها که بگذریم، نقش هم خوب نوشته شده بود. میدانستم احمد کاوری با هوشمندیای که در کارهای قبلیاش هم نشان داده، میتواند از این شخصیت چیز خوبی بیرون بیاورد و خوشبختانه همین اتفاق هم افتاد. البته تهیهکننده و مدیر تولیدمان انتظار نداشتند با رقمی که من برای قرارداد پیشنهاد کردم، سر این کار بروم؛ اما نقش را میخواستم. تخفیف قابل توجهی هم دادم و در نهایت آن را بازی کردم.
مگر هزینه زندگیتان از راه بازیگری تأمین نمیشود؟
چرا. من کارمند یا بازنشسته جایی نیستم و فقط بازیگرم و از این راه زندگی میکنم. با این حال، این نقش برایم مهم بود و آن را میخواستم. برای یک بازیگر، چالش نقش گاهی از مسائل دیگر مهمتر است. فکر میکنم در بسیاری از موارد حتی نسبت به بعضی از دوستان و همکارانی که با آنها کار کردهام و به ارقام بالایی معروف هستند، دستمزد کمتری دریافت کردهام. البته این را هم باید بگویم که ارقامی که در سینمای ایران مطرح میشود، در مقایسه با سینمای دنیا چندان عجیب و غریب نیست. مثلاً در سینمای بالیوود، درباره دستمزدهای بسیار بالایی که بازیگرانی مانند آمیتاب باچان برای حضورهای کوتاه دریافت میکنند، صحبت شده است؛ در حالی که چنین ارقامی با دستمزد بازیگران سینمای ایران قابل مقایسه نیست. در سینمای ایران هم بازیگرانی مانند بهرام افشاری، حامد بهداد و مهدی پاکدل را میشناسم و با آنها کار کردهام. مهدی هم جزو کسانی است که به نظرم ارقام عجیب و غریبی دریافت نمیکند. اساساً ارقامی که در سینمای ایران به عنوان دستمزدهای نجومی مطرح میشود، در مقیاس جهانی نجومی نیست.
درباره شخصیتتان در «دیوار دفاعی» بگویید. این شخصیت چه جایگاهی در داستان دارد و چقدر با نقشهایی که پیش از این بازی کردهاید متفاوت است؟
حدود یک سال و نیم قبل از این کار، در سریالی به کارگردانی سیدعلی هاشمی بازی کردم که در آن کاملاً به زبان انگلیسی صحبت میکردم. البته همان زمان هم به این موضوع ایراد داشتم که چرا دو جاسوس اسرائیلی در بیتالمقدس باید با یکدیگر انگلیسی صحبت کنند. حتی این مسئله را مطرح کردم، اما به من گفتند به دنبال بازیگری بودند که به اندازه من به زبان انگلیسی مسلط باشد. ظاهراً ایوب آقاخانی هم برای این نقش پیشنهاد شده بود. بنابراین صحبت کردن به زبان انگلیسی برایم دشوار نبود و کارگردان هم بسیار همراه بود. ضمن اینکه رامین ناصرنصیر در بیشتر سکانسهایی که حضور داشتم، مقابل من بازی میکرد. رامین بازیگر فوقالعادهای است و بازی کردن در کنار او بسیار لذتبخش است. در «دیوار دفاعی» هم بخشی از دیالوگها را به انگلیسی و بخشی را به فارسی میگفتم. منظورم البته شخصیت جیکاک است. من به فرهنگ ایران و ادبیات و شعر فارسی اشراف دارم، اما جیکاک چنین شناختی ندارد و بیشتر یک مدیر است. شخصیت من در واقع مشاور اوست و میدانیم که معمولاً مشاور باید از رئیس خود اطلاعات و شناخت بیشتری داشته باشد تا بتواند نقش خود را به درستی ایفا کند. شخصیتهای دیگری هم داشتیم که به زبان انگلیسی صحبت میکردند؛ از جمله پویا امینی و هادی دیباجی. بخش دیگری از بازیگران نیز نقش شخصیتهای ایرانی را بر عهده داشتند.

به نظر شما ساخت سریالهایی با موضوع تاریخ معاصر چه اهمیتی دارد و تلویزیون تا چه اندازه توانسته این بخش از تاریخ را برای نسل امروز روایت کند؟
ما یک دوره مغفول در تاریخ معاصر داریم که در ادبیات نمایشی و تصویریمان کمتر به آن پرداخته شده است. مرحوم علی حاتمی بخشهایی از این دوره را به تصویر کشید، اما به نظرم هنوز جای کار بسیار زیادی وجود دارد. از دوره ناصرالدینشاه به بعد، به دلیل ارتباط ایران با کشورهای همسایه و شرایطی که در آن دوران وجود داشت، اتفاقات مهمی در کشور رخ داد که بخشی از آنها در روایتهای تاریخی ما مغفول مانده است. به نظرم اگر صداوسیما برای احیای تاریخ معاصر رسالتی قائل است، باید بیشتر روی این موضوع کار کند. منظورم از تاریخ معاصر هم حدود صد و بیست سال اخیر است. همین حالا حدود ۸۰، ۸۵ سال از ملی شدن صنعت نفت میگذرد و برای شناخت ریشههای این اتفاقات باید به دورههای قبل از آن هم توجه کرد. در دهه ۶۰ تلاشهایی برای پرداختن به این دوره تاریخی صورت گرفت. مثلاً درباره شهید مدرس آثاری ساخته شد. من هم در یکی از این آثار، نقش محمدحسن میرزا، ولیعهد احمدشاه، را بازی کردم. مرحوم هادی اسلامی نیز در «مرغ حق» نقش مدرس را ایفا کرد و خسرو شکیبایی هم در اثری دیگر این نقش را بازی کرد. آن اثر تا حدودی فضای تلهتئاتری داشت. در مجموع، این دوره تاریخی هنوز جای کار بسیار زیادی دارد؛ هم از نظر پژوهش و هم از نظر نگارش و تولید آثار نمایشی. متأسفانه گاهی سریالهایی ساخته میشوند که حتی مشخص نیست داستان آنها مربوط به دوره پهلوی اول است یا دوم. این بلاتکلیفی به نظرم نشان میدهد که در برخی موارد پژوهش تاریخی کافی صورت نگرفته است. در شرایط امروز، بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم تاریخمان را بشناسیم. اتفاقاتی که در ۱۰۰، ۱۳۰ یا ۱۴۰ سال اخیر رخ داده، اگر به شکل درست، جذاب و دیداری روایت شود، میتواند به مردم کمک کند تا بدانند در چه نقطهای از تاریخ ایستادهاند و بر سر این سرزمین چه گذشته است.
در «آتشسوزیها» نقش شمسالدین را برعهده داشتید؛ نمایشی که با مفاهیمی مثل جنگ، خشونت، حافظه و زخمهای تاریخی یک سرزمین درگیر است. چه چیزی در این نمایشنامه شما را جذب کرد؟
من این نمایشنامه را دو، سه سال قبل خوانده بودم. یک بار دیگر هم این نمایش به کارگردانی فرد دیگری اجرا شده بود، اما آن اجرا را ندیدم. حتی فیلم سینمایی آن را هم دانلود کردهام و در لپتاپم دارم، اما تصمیم گرفتم تا پایان اجرای خودم آن را نبینم. حالا که اجرا تمام شده، میتوانم آن را ببینم. در درجه اول، چیزی که من را جذب کرد کارگردان جوان این اثر بود. دو کار از مرتضی میرمنتظمی، «بکت» و «مالی سویینی»، دیده بودم. من زیاد به تئاتر میروم و کارهای جوانترها را هم دنبال میکنم. «بکت» را ابتدا به خاطر داریوش موفق دیدم؛ او را از زمان دانشجویی میشناختم و کارگردان را نمیشناختم، اما وقتی کاری را میبینم و کارگردان میتواند با اثرش من را جذب کند، طبیعی است که برای همکاری با او هم علاقهمند شوم. وقتی پیشنهاد «آتشسوزیها» را دادند و گفتند نقش شمسالدین را بازی کنم، اولین سؤالم این بود که آیا متن کامل اجرا میشود یا نه. گفتند در حال اصلاح متن هستند تا به زمان مناسبتری برسند، اما قصه اصلی حفظ خواهد شد. این برایم مهم بود. بنابراین در درجه اول کارگردان من را جذب کرد و بعد وقتی گروه بازیگران را دیدم، بیشتر به این پروژه علاقهمند شدم.
«آتشسوزیها» یکی از پیچیدهترین متون نمایشی معاصر است. مواجهه با چنین متنی برای بازیگر چقدر دشوار است و نقطه ورود شما به شخصیت شمسالدین چه بود؟
واقعیتی درباره این اثر وجود دارد و آن این است که در یک برهه تاریخی نامشخص، میان تمام شخصیتهایی که میتوان آنها را به تعبیر ژورنالیستی «جنگسالار» نامید، شمسالدین تنها شخصیتی است که قصه با محبت از او یاد میکند. او تنها شخصیت جنگسالاری است که در کنار قهرمانان داستان قرار میگیرد. از سوی دیگر، این نمایش نگاهی به سهگانه افسانههای تبای دارد؛ بخش نخست به «اودیپ»، بخش دوم به «آنتیگونه» و در ادامه نیز به بخش نخست این سهگانه ارجاعهایی دارد. شخصیتی که در هر سه اثر حضور دارد، تریزیاس، پیشگوی معبد دلفی است که حقیقت را آشکار میکند. از نظر من، شمسالدین در این قصه تا حدودی چنین کارکردی دارد. این پیشینه برای من هم آشنا بود. من در سالهای ۱۳۶۶ و ۱۳۸۱ دو بار «آنتیگونه» را با آقای جعفری اجرا کردم و هر دو اجرا در سالن چهارسو بود. در اجرای اول، خود آقای جعفری نقش تیرزیاس را بازی میکرد و در اجرای دوم آقای هوشنگ قوانلو این نقش را بر عهده داشت؛ هر دو بازیگر فوقالعادهای بودند و من نقش کرئون را بازی میکردم. بنابراین مسیر رسیدن به شمسالدین برایم آسان نبود، اما به دلیل این پیشینه، کاملاً هم ناآشنا نبود.
نمایش «آتشسوزیها» از جنگ و خشونت میگوید، اما در نهایت به انسان و زخمهای او برمیگردد. فکر میکنید تماشاگر ایرانی امروز چقدر میتواند با این روایت ارتباط برقرار کند؟
وصیت قهرمان قصه ما که نه کفن دارد و نه تابوت، این است که «آب بریزید روی قبرم». چرا باید روی قبر او آب ریخت؟ آب را روی آتش میریزند. او درخواست میکند آب روی جنازهاش ریخته شود؛ یعنی سوخته است. به نظرم عنوان «آتشسوزیها» هم از همینجا میآید. قهرمان قصه ما در آتش سوخته است.
با توجه به سابقه طولانی شما در تئاتر، بازی روی صحنه چه تفاوتی با بازی مقابل دوربین دارد؟ آیا هنوز تئاتر برایتان تجربهای متفاوت و ویژه محسوب میشود؟
هر مدیومی که در آن بازی کنم برایم ویژه است. من بازیگر و کارگردان رادیو هستم، بازیگر دوربین و صحنه هم هستم. خودم را بازیگری میدانم که با هر سه مدیوم آشناست و برای هر سه کار میکند. همه این مدیومها برایم لذتبخش و در عین حال چالشبرانگیزند. اینطور نیست که بگویم فقط تئاتر کار میکنم. سینما، تلویزیون و حتی فیلم کوتاه را هم اگر فرصت داشته باشم، بهخصوص برای جوانها، با علاقه کار میکنم. البته برای فیلمهای کوتاه جوانها دستمزد نمیگیرم و به آنها میگویم اگر قرار است پولی پرداخت شود، آن را به مؤسسه محک یا طلوع بینشانها اهدا کنند.
این روزها «زندهشور» به کارگردانی کاظم دانشی نیز با بازی شما روی پرده سینماست. چه چیزی در این فیلم و نقشتان برایتان جذاب بود؟
در درجه اول، خود کاظم دانشی و بعد حضور فرید سجادیحسینی عزیز که نقش دو برادر را بازی میکردیم. برخلاف همیشه که من نقش آدمهای بداخلاق را ایفا میکنم، در این فیلم عمو فرید بداخلاق قصه بود. در زندگی شخصی برعکس این است؛ من بسیار بهاصطلاح «بهدراندر» هستم و فرید بسیار مؤدب و دوستداشتنی است. کار کردن در کنار او برایم لذتبخش بود. سارا بهرامی هم در این فیلم بسیار خوب بود. امیر جعفری را هم از دوران آموزشگاه سمندریان میشناسم؛ زمانی که او جوان ۱۸، ۱۹ سالهای بود. به نظرم در هر کاری، پارتنر بسیار مهم است و در «زندهشور» پارتنرهای بسیار خوبی داشتم؛ از حامد بهداد گرفته تا مارال فرجاد. در این پروژه، چیزی که بیش از همه به چشم میآمد، دقت و سختگیری کاظم دانشی در اجرای پلانبهپلان بود. او برای هیچ چیز کوتاه نمیآمد و فکر میکنم نتیجه این دقت را میتوان در فیلم دید. اگر سینمای متعارف را در نظر بگیریم، نقشی که من و فرید سجادیحسینی داشتیم شاید در پنج، شش روز و نهایتاً ۱۰ روز قابل فیلمبرداری بود، اما من بیش از ۳۰ روز و در لوکیشنهای مختلف، شبکار بودم. بخشی از فیلمبرداری هم همزمان با جنگ ۱۲ روزه انجام شد و بخشی دیگر بعد از پایان جنگ ادامه پیدا کرد. یکی از لوکیشنهای ما هم در نزدیکی نیروی هوایی و در محدوده تسلیحات و مسلسلسازی سابق بود که بخشی از آن در اختیار شهرداری قرار گرفته و به لوکیشن فیلمبرداری تبدیل شده است. آن پروژه واقعاً تجربه عجیب و سختی بود. محمد ولیزادگان، که نقش نوه ما را بازی میکرد، یکی از بازیگران جوانی بود که برای نخستین بار با او کار میکردم و از حضورش لذت بردم. صدف اسپهبدی هم نقش مادرِ نوه ما را داشت و پیشتر در نمایش «الف مثل عبد» با او همکاری کرده بودم. در مجموع گروه بازیگران بسیار خوبی داشتیم. علیرضا آرا نیز از دوستان نزدیک من است و شبنم مقدمی هم به گروه اضافه شد. وقتی این مجموعه بازیگران را کنار هم میگذارید، طبیعی است که اتفاق خوبی شکل بگیرد. حتی دو بازیگر جوانی که در کار دیگری نقش همبازیهای پسر کوچک من، دانیال، را داشتند، با وجود سن کم، روی لهجه تاجیکی بسیار دقیق کار کرده بودند. من خودم پیشتر نقش یک شخصیت افغان را بازی کردهام و به همین دلیل میتوانم بگویم لهجه تاجیکی آنها بسیار قابلقبول بود. پشت صحنه هم گروه بسیار خوبی داشتیم. حتی با وجود سختیهای فیلمبرداری، فضای حرفهای و دوستانهای بر پروژه حاکم بود. ما دو شب تا صبح در زندان رجاییشهر فیلمبرداری داشتیم و هوا هم بسیار سرد بود. وقتی به خانه رسیدم، به همسرم گفتم پکیج را روشن کند و او گفت: «ما تازه کولر را خاموش کردهایم!» در مجموع، پروژه بسیار پرتلاش و سختی بود.
وقتی سریالی که در آن بازی کردهاید پخش میشود، آیا بازی خودتان را در آن اثر تجزیه و تحلیل میکنید؟ بهطور کلی، نگاهتان به بازبینی و نقد بازی خودتان در زمان پخش چیست؟
نه معمولاً کارهای خودم را نمیبینم. اطرافیان میبینند و نظرشان را میگویند، اما خودم ترجیح میدهم نبینم. وقتی از نتیجه کاری که انجام دادهام راضی هستم و میدانم نظرگاههای کارگردان را رعایت کردهام، دیگر احساس نمیکنم لازم است آن را دوباره ببینم. امضای من پای آن کار نیست؛ امضای کارگردان است. به همین دلیل ترجیح میدهم سریالهای خارجی ببینم. وقتی از دیدن آثار روز خسته میشوم، دوباره «شرلوک» بیبیسی را با بازی بندیکت کامبربچ از ابتدا تا انتها میبینم و انرژی میگیرم. اوایل خیلی دوست داشتم کارهای خودم را ببینم، اما بهتدریج که با دکوپاژ و مونتاژ بیشتر آشنا شدم، متوجه شدم نتیجه نهایی حاصل کار مجموعهای از عوامل است. به پسرم دانیال هم همیشه میگویم به جای بازیگری، تدوین بخواند. او در آخرین تجربه تصویریاش در سریال «ساهره» که سال گذشته در ماه رمضان پخش شد، بازی کرد و به نظرم کاملاً روی دوربین مسلط شده است. او لیسانس تدوین دارد.

شما همزمان در یک اثر تاریخی تلویزیونی، یک نمایش جدی و پیچیده روی صحنه و یک فیلم سینمایی در حال اکران حضور دارید. انتخاب نقشهایتان چقدر به متفاوت بودن شخصیتها وابسته است؟
قطعاً تفاوت نقشها برایم مهم است. من در سریال «اولین شب آرامش» به کارگردانی احمد امینی بازی کردم که تجربه بسیار خوبی بود. بعد از آن، سه، چهار سال تقریباً هر پیشنهادی که به من میشد، شبیه همان نقش بود. حتی در یکی از آنها اسم شخصیت هم همان بود! به کارگردان گفتم حداقل اسم شخصیت را عوض کن. گفتم این چه فیلمنامهای است؟ انگار نشستهای آن سریال را دیدهای و همان را دوباره نوشتهای؛ مردی متمول با همسر جوان و همان ویژگیها. من باید از بازیگری زندگی کنم و هزینه خانوادهام را بدهم، بنابراین طبیعی است که همیشه نمیتوانم انتخاب ایدهآل خودم را داشته باشم. با این حال تلاش میکنم فاصله و تفاوتی میان نقشها ایجاد کنم.
در حال حاضر در کاری مشغول بازی هستید؟
در سریال «سرباز کوچک امام» به کارگردانی علی غفاری هنوز درگیر پروژه هستم و بخشهایی از نقش من و پسرم باقی مانده است. آنجا نقش فردی را بازی میکنم که برای سرمایهگذاری وارد یک موقعیت اقتصادی شده و در عین حال، چون فرد مرفهی است، هدف اصلیاش حفظ آرامش تنها فرزندش است. در مجموع تلاش میکنم نقشهایی که به من پیشنهاد میشود، حداقل از نظر شرایط اجتماعی و شخصیت، تفاوتی با نقشهای قبلیام داشته باشد. من جزو بازیگرانی نیستم که با نقش زندگی میکنند؛ من با خانوادهام زندگی میکنم! نمیفهمم وقتی میگویند نقش را با خودم به خانه میبرم یعنی چه. من در زمان کار کاملاً در نقش متمرکز میشوم، اما وقتی کار تمام شد، نقش هم برای من تمام میشود. این تمرکز حاصل تجربه، تربیت و حس است. تلاش میکنم نقشهایم شبیه هم نباشند. مثلاً در سریال «کنگل»، نقش پدر مهدی پاکدل را بازی کردم؛ فردی شارلاتان و متمول. تلاش کردم این شخصیت با نقشهای قبلیام تفاوت داشته باشد. البته وقتی برای یک سال پیشنهاد تازهای ندارم و نقشهای مشابه پیشنهاد میشود، مجبورم آنها را بپذیرم. آنجا سعی میکنم، به قول محسن قصابیان، «یک رنگی به نقش بزنم» تا با کار قبلی متفاوت باشد. اما اصل تلاش من این است که نقشهایم شبیه یکدیگر نشوند.
نسل جدید بازیگران را چطور میبینید؟ به نظر شما مهمترین چیزی که یک بازیگر جوان برای ماندگار شدن در این حرفه باید یاد بگیرد چیست؟
یک بازیگر جوان باید پوستکلفت باشد، شرایط را بپذیرد و دوام و قوام داشته باشد. از همه مهمتر باید نسبت به مسائل اجتماعی هوشمند باشد. منظورم این نیست که با هر اتفاقی تب تندی بگیرد و خیلی زود هم فروکش کند. یک بازیگر باید شناخت و پسزمینهای از شرایط اجتماعی داشته باشد تا بتواند آدمهای این جامعه را درست بازی کند. بعضی از اشتباهات هم از همینجا ناشی میشود. متأسفم که بعضی از جوانها نسبت به شرایط اجتماعی هوشمند نیستند. منظورم «جوشمند» بودن نیست؛ باید هوشمند بود. برای همه بازیگران جوان آرزوی موفقیت دارم. ما هم یک زمانی بازیگر جوان ۱۸، ۱۹ ساله بودیم. مهم این است که بازیگر بتواند برای خودش امنیت و جایگاه حرفهای ایجاد کند و در عین حال بداند که باید به نسل جوان بها داد و خودش هم مراقب مسیر حرفهایاش باشد. اتفاقات زیادی میتواند یک بازیگر خوب را به قهقرا ببرد. من در نسل خودم و نسلهای قبلتر، بازیگرانی را دیدهام که زمانی فکر میکردم باید سالها تلاش کنم تا به آنها برسم، اما به دلیل انتخابهای اشتباه، مسیر حرفهایشان از بین رفت. نمیخواهم درباره آنها قضاوت کنم؛ فقط میگویم این اتفاق را از نزدیک دیدهام.
بعد از سالها فعالیت، هنوز چه چیزی میتواند شما را برای پذیرفتن یک نقش هیجانزده کند؟
به چند کارگردانی که دوستشان دارم، از جمله محمدرضا آهنج، شهرام شاهحسینی و احمد کاوری، گفتهام: اگر نقشی دارید که هیچ بازیگری در ایران نمیتواند آن را بازی کند، به من زنگ بزنید. اگر نقش معمولی باشد که همه بتوانند آن را بازی کنند، برای من چالش محسوب نمیشود. چالش واقعی زمانی است که بعد از پایان کار، بگویند انتخاب درستی داشتهاید و توانستهاید آن نقش را درست اجرا کنید.
برای کسانی که بهرام ابراهیمی را دوست دارند، حرفی دارید؟
پیام خاصی ندارم. فقط میدانم که همکارانم را دوست دارم و معتقدم حق ندارم بگویم چه کسی را دوست دارم و چه کسی را دوست ندارم، یا با چه کسی کار میکنم و با چه کسی کار نمیکنم. اگر به من بگویند عمو فرید سجادیحسینی در یک پروژه حضور دارد، میگویم هرچه زودتر قراردادتان را بیاورید تا امضا کنم! بعد بروید با عمو فرید نمایشنامهخوانی یا فیلمنامهخوانی کنید. خدا را شکر میکنم که همکارانم دوستم دارند و من هم آنها را دوست دارم.

