«وقت سینما»/ مریم قربانینیا/ منتقد: اپیزود «بیچهرگان» به نویسندگی دانش اقباشاوی و ایمان غیرتمند و کارگردانی دانش اقباشاوی، دومین قسمت از فصل دوم مجموعه «سرو، سپید، سرخ» است؛ اپیزودی که قهرمان خود را نه از میان نیروهای نظامی و امنیتی، بلکه از دل زندگی روزمره مردم انتخاب میکند؛ مردی که شغلش در اداره گاز است، اما در لحظهای حساس، مسئولیتی بزرگتر از وظیفه اداری خود را بر دوش میگیرد.
داستان با یک حادثه آغاز میشود؛ انفجاری که در محل یک مأموریت معمولی اداره گاز رخ میدهد و پرده از نقشه دو نفوذی برای دسترسی به نقشه شبکه گاز تهران برمیدارد. امیرپرویز، کارمند اداره گاز، به شکل اتفاقی شاهد ماجراست و از آنجا که در چالهای زیرزمینی مشغول کار بوده، از تیررس خرابکاران جان سالم به در میبرد، اما همین زنده ماندن، برای او آغاز یک انتخاب است؛ میتواند از کنار ماجرا عبور کند یا برای متوقف کردن کسانی که قصد دارند شهری را به آتش بکشند، وارد میدان شود.
امیرپرویز راه دوم را انتخاب میکند. تعقیب طولانی او، در حالی که تلفن همراهش بر اثر انفجار از کار افتاده و هیچ ارتباطی با نیروهای مسئول ندارد، یکی از مهمترین ویژگیهای شخصیت او را آشکار میکند؛ قهرمان این قصه کسی نیست که از ابتدا برای قهرمان بودن انتخاب شده باشد. او یک کارمند عادی است که در شرایطی غیرعادی، تصمیمی غیرعادی میگیرد.
جمله او در ایست بازرسی، زمانی که کارت شناساییاش را به فرمانده میدهد و میگوید «من امشب خطرناکترین فرد تهرانم»، نقطه عطفی در شخصیتپردازی اوست. او نه از سر قدرت، که از سر مسئولیت چنین حرفی میزند. میداند دشمن چه در سر دارد و میداند اگر کسی جلوی آنها را نگیرد، پیامد این عملیات میتواند برای شهر فاجعهبار باشد.
«بیچهرگان» در ادامه، قهرمان خود را وارد موقعیتی میکند که بیش از هر چیز به شناخت او از محل کارش وابسته است. امیرپرویز نقشه راهروهای اداره گاز را میشناسد، مسیرها را بلد است و از همین دانش برای مقابله با دشمن استفاده میکند. او بمبهایی را که قرار است بخشهای مختلف اداره گاز را منفجر کنند، یکی یکی جمع میکند و در کولهپشتی خود میگذارد؛ گویی ابزارهای روزمره یک کارگر و کارمند، در یک شب سرنوشتساز، به ابزار دفاع از یک شهر تبدیل میشوند.
این نکته شاید مهمترین حرف اپیزود «بیچهرگان» باشد؛ برای قهرمان شدن الزاماً به لباس نظامی، درجه یا عنوان خاصی نیاز نیست.
قهرمان میتواند کارگری باشد که هر روز سر کار میرود، کارمندی باشد که وظیفهاش را انجام میدهد یا شهروندی باشد که در لحظه خطر تصمیم میگیرد بیتفاوت نباشد. «بیچهرگان» تلاش میکند این قهرمانان را از پشت عنوانهای شغلی و زندگی معمولیشان بیرون بکشد و به آنها چهرهای بدهد که شاید در روایتهای رسمی کمتر دیده شده باشد.
از سوی دیگر، پایانبندی اپیزود نیز تلاش میکند این نگاه را تکمیل کند. حضور امیرپرویز در گفتوگو با محمدرضا شهیدیفرد در برنامه «من ایرانم»، چند روز پس از حادثه، فرصتی است برای آنکه شخصیت او از یک قهرمان حادثهای به نمادی از یک قشر اجتماعی تبدیل شود. اشاره او به ریشه خانوادگیاش در آبادان و سابقه پدربزرگ و پدرش در اعتصابات شرکت نفت، گذشته شخصی او را به تاریخ مبارزات مردم و کارگران پیوند میزند و نشان میدهد این شخصیت قرار نیست صرفاً یک منجی باشد؛ او نماینده نسلی از مردمی است که در بزنگاههای تاریخی، سهم خود را در دفاع از سرزمین ایفا کردهاند.
حتی عنوان «بیچهرگان» نیز در این خوانش معنای قابل توجهی پیدا میکند؛ آدمهایی که شاید نامشان در هیچ کتاب تاریخی ثبت نشود و تصویرشان روی هیچ تابلویی قرار نگیرد، اما در لحظهای حساس میتوانند مسیر یک اتفاق بزرگ را تغییر دهند.
همانطور که شهیدیفرد در پایان اپیزود تأکید میکند، یکی از مهمترین باورهایی که از دل این جنگ شکل گرفته، همین است که قهرمانان واقعی، مردم شجاعی هستند که اجازه نمیدهند دشمن به هدف خود برسد.
«بیچهرگان» در نهایت بیش از آنکه داستان یک تعقیب و گریز یا خنثی کردن یک عملیات خرابکارانه باشد، ادای دینی است به آدمهای معمولی که در موقعیتهای غیرمعمول، تصمیمهای بزرگ میگیرند؛ قهرمانانی بینام و نشان که شاید چهرهشان را کمتر دیده باشیم، اما سهمشان در ایستادن یک شهر و یک کشور، کمتر از هیچ قهرمانی نیست.

